تبليغاتX
تنهاترین علی دنیا

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.


٢.
نه بخاطر آفتاب
نه بخاطر حماسه
بخاطر سایه ی بام کوچکش
بخاطر ترانه ای کوچک تر از دست های تو
نه بخاطر جنگل ها
نه بخاطر دریا
بخاطر یک برگ
بخاطر یک قطره
روشن تر از چشمهای تو
نه بخاطر دیوارها
بخاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها
بخاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه بخاطر دنیا
بخاطر خانه ی تو
بخاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیائیست

بخاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیشِ تو باشم
بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگِ من
و لبهای بزرگ من بر گونه های بی گناه تو
بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
بخاطر شبنمی بر برگ
هنگامی که تو خفته ای
بخاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
بخاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شبها،
تاریکترینِ شبها
بخاطر عروسکهای تو
نه بخاطر انسانهای بزرگ
بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند
نه بخاطر شاهراه های دوردست
بخاطر ناودان، هنگامی که می بارد
بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک
بخاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام
بخاطر تو
بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

به یاد آر
عموهایت را می گویم،
از مرتضی سخن می گویم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 19:29 توسط علیپ |

در این هزار توی مست، بازتاب تو ... هست!
اگر زمان و مکان در
اختیار ما بود/ ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می‌شدم/ و تو می‌توانستی تا
قیامت برایم ناز کنی./ یک‌صد سال به ستایش چشمانت می‌گذشت/ و سی هزار سال
صرف ستایش تنت/ و تازه / در پایان عمر به دلت راه می‌یافتم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 20:9 توسط علیپ |

دم به کله می کوبد

و شقیقه اش دو شقه

 می شود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده

عقرب عاشق...!

ای کاش از آفتاب یاد می گرفتند که

بی دریغ باشند
در غمها و شادیهاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهاشان را
             جز از برای قسمت کردن
                                    بیرون نیاورند...

expectation for other light

کوه با نخستین سنگ هاآغاز می شودو
انسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
Crying Time for Children

عشق سوء تفاهمی است که با

متاسف گفتنی فراموش می شود.

for ever

 

روزگار غریبیست نازنین ....
خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد ....

ساده است بهره جویی از انسانی ...

دوست داشتنش بی احساس عشقی ...

اورا به خود وانهادن و گفتن : که دیگر نمی شناسمش ...

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتنه :

من اینچنینم ....

ساده است که چگونه می زی ایم ....

باری .... زیستن سخت ساده است ....

و پیچیده نیز هم ....

Working hands

اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود

***

باور نمیکنم زندگی خسته کننده باشه در آرزوی شادی چقدر قم داریم

خدایا چقدر از هم دوریم یاد باد کودکی را یاد باد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:11 توسط علیپ |

احمد شاملو
شاعر.نویسنده.فرهنگ نویس.

مترجم و روزنامه نگار





http://i16.tinypic.com/2efuyb4.jpg

در این بن بست
31/4/58

دهانت را می‌بویند


مبادا گفته باشی دوستت ‌دارم


دلت را می‌پویند


مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی ا‌ست، نازنین


و عشق را

كنار تیرك راهوند


تازیانه می‌زنند.


عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین


در این بن بست كج و پیچ سرما


آتش را به سوخت بار سرود و شعرفروزان می‌دارند.


به اندیشیدن خطر مكن.


روزگار غریبی‌ست ، نازنین


آنكه بر در می‌كوبد شباهنگام


به كشتن چراغ آمده است.


نور را در پستوی خانه نهان باید كرد


 دهانت را می بویندمبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنك ، قصابانند


بر گذرگاه‌ها مستقر


با كنده و ساطوری خونآلود


روزگار غریبی ‌ست ، نازنین


و تبسم را بر لب ‌ها جراحی می‌كنند


و ترانه را بر دهان.


كباب قناری


بر آتش سوسن و یاس


شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد


روزگار غریبی‌ست ، نازنین


ابلیس پیروز مست


سور عزای ما را بر سفره نشسته است .


خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

زنده یاد احمد شاملو

http://zizou.persiangig.com/image/shamluL.jpg


احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴

خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج)

 شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی بود. آرامگاه

او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود

http://akbarnaghipour.persiangig.com/image/person/ahmad-shamloo.gif


شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد،اما برای اولین بار درشعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.]

شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی^ ترجمه شده‌است.


 


Shamlou01.jpg


 

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر

شاملو در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام آهنگ‌های فراموش شده به چاپ رسید و هم‌زمان کار در نشریاتی مثل هفته نو را آغاز کرد.

دستگیری و زندان

در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود ودر ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود

ازدواج دوم و تثبیت جایگاه شعری

در ۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. این مجموعه حاوی سبک نویی است. در سال ۱۳۳۹ مجموعه شعر باغ آینه منتشر می‌شود. معروف‌ترین ترانه‌های عامیانه معاصر هم‌چون پریا و دخترای ننه دریا در این دو مجموعه منتشر شده‌است. در سال ۱۳۳۶ به کار روی اشعار ابوسعید ابوالخیر، خیام و باباطاهر روی می‌آورد. پدرش نیز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جملهٔ برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تأسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود

europesekanari.jpg

سلاخی زار می گریست
 

                          به قناری کوچکی
 

                                              دل باخته بود...

                                                               "احمد شاملو"

آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان

آیدا سرکیسیان یا آیدا شاملو با نام واقعی ریتا آتانث سرکیسیان آخرین همسر احمد شاملو است و در شعرهای شاملو، به ویژه در دو دفتر آیدا، درخت و خنجر و خاطره و آیدا در آینه به عنوان معشوقهٔ شاعر، جلوه‌ای خاص دارد. شاملو درباره تأثیر فراوان آیدا در زندگی خود به مجله فردوسی گفت: «هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم


http://www.nosratdarvishi.com/photos/ayda


شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا می‌شود. این آشنایی تأثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد]و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیت‌های ادبی او آغاز می‌شود


محل زندگی آیدا و شاملو                                             

آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌یی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون می‌آید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز می‌شود

http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/thum_156547bd2617c2919.jpg


آیدا شاملو در برخی کارهای احمد شاملو مانند مجموعه کتاب کوچه با او همکاری داشت و سرپرست این مجموعه بعد از وی می‌باشد.







 



سرانجام احمد شاملو در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ درگذشت. پیکر او در روز پنج شنبه 6 مرداد از مقابل بیمارستان ایرانمهر و با حضور ده‌ها هزار نفر از علاقه مندان وی تشییع شد. انجمن قلم سوئد، انجمن قلم آلمان، چند انجمن‌ داخلی و برخی محافل سیاسی پیام‌های تسلیتی به مناسبت درگذشت وی در این مراسم ارسال داشتند]

http://i36.tinypic.com/x4hs1e.jpg

یادش گرامی باد

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:16 توسط علیپ |

دلم برای....

 

حافظ،  آن پیری  که  دریا   بود و دنیا  بود

 

بر «جوی»  بفروخت   این باغ  بهشتی  را

 

من که  باشم  تا  به جامی  نگذرم  از  آن ؟

 

تو  بزن   بر نام  شومم  داغ زشتی  را

 

 

برای زمینی که زیر سیگاری منه...

 

 

 

    

ما  اگر در این جهان  بی  در  و  پیکر

 

خویش  را  در  ساغری   سوزان  رها  کردیم

 

بارالها،  باز  هم  دست تو  در  کارست

 

از  چه  می گویی   که  کاری  ناروا  کردیم؟

 

 

                         

نه دیگه قدرتشو دارم نه دیگه....ه

 

 

 

سال ها  ما  آدمک ها   بندگان  تو 

 

با هزاران   نغمهء  ساز  تو   رقصیدیم

 

عاقبت  هم  ز  آتش  خشم  تو می سوزیم

 

معنی  عدل   تو را  هم  خوب فهمیدیم

 

 

زندگی برای زندگانست و دریق از دلیلی برای زنده بودن!!!!ه

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:21 توسط علیپ |

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط علیپ |

شایسته است که الان با تمام وجود بزنم تو دهن این زندگی لعنتی

هنوز هم باورم نمیشه عمه من کسی که همه ازش خاطرات قشنگ دارن انجوری بمیره

اون فقط یک عمه نبود اون سنبل صبر بود اون سنبل دلسوزی بود اون شاید واسه من مثل یک مادر بود

خدایا خیلی بزرگی اما دیگه دارم نگرانت میشم , خدایااا خوبی!!؟؟ میبینی با کیا داری چجوری رفتار میکنیی میبینیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:27 توسط علیپ |

شب‌ به‌ شب‌ راضی‌ِ اینجا ، چه‌ ترانه‌ بی‌فروغه‌ ! همیشه‌ رازِ حقیقت‌ ، پُشت‌ِ پرده‌ی‌ دروغه‌ ! همیشه‌ رو به‌ غروبن‌ ، این‌ جماعت‌ِ رَجَزخون‌ ! صداشون‌ پُر از سکوته‌ ، حوض‌ِ قصه‌شون‌ پُر از خون‌ ! اما من‌ وارث‌ِ نورم‌ ، کهکشون‌ توی‌ چشامه‌ ! صدتا خورشیدِ دوباره‌ ، توی‌ وسعت‌ِ صدامه‌ ! این‌ جماعت‌ هنوز تو خواب‌ ، دنیا رُ بیدار می‌بینن‌ ! الاغ‌ِ لَنگ‌ِ قصه‌ رُ یه‌ اسب‌ِ بالدار می‌بینن‌ ! انگار از تمام‌ِ قصه‌ ، سهم‌ِ من‌ تیغ‌ِ بَلا بود ! توی‌ شهرِ نون‌نخورده‌ ، گنبدا جنس‌ِ طلا بود ! اما من‌ آینه‌دارم‌ ! ای‌ نفس‌کش‌ِ نفس‌کش‌ ! من‌ از این‌ خونه‌ نمی‌رم‌ ! تو بایدبری‌ ! سفر خوش‌ ! منو تو کوچه‌ نشون‌کن‌ ! مرگ‌ِ من‌ مرگ‌ِ صدا نیست‌ ! جای‌ خالی‌ِ حضورم‌ ، غیبت‌ِ ترانه‌ها نیست‌ ! این‌ جماعت‌ هنوز تو خواب‌ ، دنیا رُ بیدار می‌بینن‌ ! الاغ‌ِ لَنگ‌ِ قصه‌ رُ یه‌ اسب‌ِ بالدار می‌بینن‌ !

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:30 توسط علیپ |

پل عابر پیاده

روی جدول شکسته ، یه پسر بچه نشسته
گلای سرخ گرفته توی انگشتای خسته
 تو چشاش ستاره مرده ، سه روزه هیچی نخورده
 سر رسیدن بهار روکسی یادش نیاورده
 « - آقایون ! خانوما ! گل !
 سهم منم از آدما ! گل !»
آدما تو فکر عیدن ، فکر یه ماهی سفیدن
اونا از تو ماشیناشون ، هیچ صدایی نشنیدن
دیگه شب از راه رسیده ،‌غنچه ی غروب رو چیده
 از پسر بچه ی خسته هیچ کسی گل نخریده
 پل عابر پیاده تنها جای امن خوابه
 رو لب اون پسر اما یه سوال بی جوابه :
« ای خدا چرا نمی شه این گلا یه لقمه نون شه ؟
جای خواب من تو ابرا ، روی بام آسمون شه ؟ »
پسرک ! موقع خوابه ، وقت یه رؤیای نابه !
 فردا که بیدارشی از خواب ، عیدی تو یه جوابه !
 صب شده اونور شیشه ،‌پسرک بیدار نمی شه
انگاری تموم عمرش توی خواب بوده همیشه
 گلا پژمرده و پرپر ، روی پل ریخته کنارش
 خیره موندن به خیابون اون چشای بی قرارش
 هنوزم رو پل خوابیده ، با چشای باز تو بارون
 تو مرخصی عیده ، پاسبون این خیابون ... ■



+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:48 توسط علیپ |

شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
***
شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.
تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد.

حماسه دریا
از وحشت سکون و سکوت است.
***
شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
 زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو
 مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:7 توسط علیپ |